خاطرات پنهان یک دختر

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

خاطرات پنهان یک دختر

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

مینویسم که بماند ... از روزمره ام ... از چیزهایی که هیچ وقت کسی نیست که برایش بگویم

✰~✰~✰~✰~✰~✰~✰

هر چه فکر شما بزرگتر باشد، به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام می‌گذارید.

۲ مطلب در شهریور ۱۴۰۴ ثبت شده است

چند روز پیش که حالم بد شد 

(نمیدونم چم شده بود یهو دلشوره افتاد به جونم، نگرانی ، پر از حالت تهوع، دلم میخواست عق بزنم و هرچی که ازش تو ذهنم و دلم هست بریزم بیرون)

خسته شده بودم و کلافه و همه ی اینا منجر شده بود به اینکه خیلی یهویی حالم بد شد ، انقدر نتونستم دووم بیارم که تو خوابگاه با صدای بلند زدم زیر گریه ...

دوستم مجبورم کرد بریم دکتر

هرکی پرسید چته؟ گفتم نمیدونم حالم بده

دکتر که پرسید : گفتم حالت تهوع دارم ، گفتم دلشوره دارم و سردرد شدید که با دوتا مسکن قوی نیفتاده 

قیافش جدی بود،لحنش شوخی وقتی داشت میگفت : اینا همش بخاطر عاشقیه ، عاشق شدی رفته ...

فشارم پایین بود و نهایتا گفت احتمالا داری سرما میخوری

بعد دوباره گفت ولی این دردا همه بخاطر عاشقیه ...

دوستم بعدش مسخره میکرد میگفت این معلوم  بود درساشو انلاین پاس کرده ها و به شوخیش خندید ، منم خندیدم 

ولی تو دلم گفتم تنها دکتری که احتمالا بهترین تشخیص رو داشته تا به امروز برام ، احتمالا خودشه !

من فکر کنم عاشق شدم ، شاید به اشتباه ...

دارم هرکاری میکنم که از ذهن و قلبم بره ، خستم کرده ، در واقع خستم چون میدونم تهش هیچه ...

از یه طرف حس میکنم اونم بی تفاوت نیست و بعد به خودم تشر میزنم بس کن توهمات دخترانت رو ... و بعد مثل دختر بچه ای مظلوم میرم گوشه ای از ذهنم زانو هامو بغل میکنم و با بغض تو اون گوشه  کز میکنم 

چقدر دلم برای خودم میسوزه 

برای اینکه وسط امتحاناتمم و نصف مطالب رو نمیرسم بخونم چون افکارم کنترلش از دستم خارج میشن ...

برای اینکه الان دوتا خواستگار خوب با موقعیت عاالی دارم و منتظرن تا امتحاناتم تموم بشه و من میترسم ردشون کنم هر دو رو چون امید دارم به این عشق که میترسم پوچ باشه و از طرفی دیگه موقعیت اینچنین برام پیش نیاد ...

از طرفی دارم میبینم خیلی از دوستای اطرافم برای فردی که گفتم و برای به دست اوردنش تلاش میکنن ، ولی من هیچوقت بهش توجه نکرده بودم تا اینکه خود احمقش از بین اونهمه ادم یسری توجهات ریز به من کرد که ندیدم این توجه رو به فرد دیگه ای داشته باشه  و تونست توجه منو  هم به خودش بگیره ...

و این برام اذیت کننده است ...

حس میکنم دچار جو اشتباه شدم ... و عمیقا قلبم دردش رو حس میکنم و این خوب نیست !

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۰۴ ، ۱۳:۰۰
صحرا

بعد از مدت های طولانی ، شاید  بعد از چند سال میخوام دوباره شروع کنم و بنویسم !  

شاید از روز مره ام و داستان هایی که هر روز رقم میخوره ...

شاید از خاطرات و یا اتفاقاتی که هیچ وقت نمتونم برای کسی تو زندگیم و دنیای واقعی  تعریف کنم !

پس شاید  اینجا ثبتشون میکنم ...

 آخرین باری که داشتم مینوشتم حتی فکرشم نمیکردم یروز در این مکان و با این موقعیت باشم و دوباره شروع کنم به نوشتن ...

زندگی پر از سوپرایزه حقیقتا ...  کم کم باهم آشنا میشیم ، امیدوارم  از خوندن نوشته هام اذیت نشید ...

و نهایتا سلاممممم :)

من صحرام !

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۰۴ ، ۰۱:۳۶
صحرا