خاطرات پنهان یک دختر

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

خاطرات پنهان یک دختر

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

مینویسم که بماند ... از روزمره ام ... از چیزهایی که هیچ وقت کسی نیست که برایش بگویم

✰~✰~✰~✰~✰~✰~✰

هر چه فکر شما بزرگتر باشد، به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام می‌گذارید.

۱ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

دلم میخواهد که کاری کنم 

ولی دلم نه میخواهد درباره اش بنویسم ، نه دلم میخواهد درباره اش فکر کنم  و هیچ و هیچ ...

اما فکر کنم هرشب دارم به او فکر میکنم منه لعنتی ، هرشب دارم عکس هایش را نگاه میکنم 

و امشب کلی از خاطراتم در سفر های مختلف با او را برای مادرم تعریف کردم ...

مادر گفت : یک دور خاطراتت را امشب دوره کردی و خلاصه  ...

یک چشمکی هم چاشنی حرفش 

انگار فهمید که دلتنگم ... متاسفانه!

دوست دارم به مادرم بگویم دعا کن فراموشش کنم ...

ولی او تا وقتی که دانشجو هستم هر روز حرفی از او هست در زندگی ام ...

حتی اگر همت کنم و نخواهم که ببینمش هم نمیشود !

اگر این یک سال هم تمام شود و تمام شود و تمام شود چه؟؟؟

اگر توهم باشد و انگار از خواب بپرم چه؟

خسته ام ... از حس و احساس سرکش که دست خودم نبود ، که او مسبب این سرکشی شد ... 

کاش کمی بیشتر میتوانستم روی خودم کنترل داشته باشم

اینکه به تازگی حتی به درس و مقاله و زبان هم بی اهمیت شدم هم باورش برایم سخت است و هم بسیار ناراحت کننده ...

حس میکنم سر کلاف زندگی ام را گم کرده ام

حس میکنم به جا و نقطه ای که الان هستم تعلق ندارم

یک جای راه را اشتباه امده و اشتباه پشت اشتباه 

دارم درد میکشم ، روحم در عذاب است !

 

به راستی که میخواستم از او ننویسم و باز نشد !

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۴۰
صحرا