خاطرات پنهان یک دختر

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

خاطرات پنهان یک دختر

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

مینویسم که بماند ... از روزمره ام ... از چیزهایی که هیچ وقت کسی نیست که برایش بگویم

✰~✰~✰~✰~✰~✰~✰

هر چه فکر شما بزرگتر باشد، به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام می‌گذارید.

۲ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

همیشه وقتایی که کارام زیاد میشه ، فرار میکنم !

از کار هام و انجام دادنشون و این خیلی بده ...

این ترم ، ترم خیلی سنگینیه و قاعدتا باید خیلی درس بخونم تو فرجه ولی با اوضاعی که هست

نه تمرکز دارم و نه میتونم درس بخونم و این بده ، دوست داشتم ادمی بودم که تو هر شرایطی کارایی که باید رو انجام میدادم!

این روزا خیلی به خودم فکر کردم ، آینده ام ، شخصیت ام 

و باید رو خیلی چیزا کار کنم تا بهتر بشم ...

مثلا من کلا ادم ریلکس و کندی ام و حس میکنم این یکم زیادیه و ضعف میبینمش  ... باید یکم تند و تیز تر بشم ...

باید یکم تایمم برای مطالعه آزاد بیشتر بشه و مثل سابق حداقل هر ماه یا هر دوماه کتابی رو خونده باشم

مثلا دوست داشتم پژوهشم بیشتر پیش میرفت ولی استادم رفته خارج از کشور و هیچ پیامی رو پاسخگو نیست ! و فکر کردم که خب تو که تا حدودی میدونی باید چکار کنی پس برو درموردش بخون ... اما با وجود اوضاع اینترنت الان نمیدونم بشه یا نه !

مثلا باید اوضاع لباس های شاپ رو سروسامان بدم زودتر و عکاسی هارو شروع کنم که کلی عقب افتاده این کار !

و این روزا به یکی از چیزایی که خیلی فکر کردم و واقعا مهمه آیندمه !  و دو راهی که تو راهشم

کنکور مجدد یا ادامه همین رشته و ...

دوست دارم فردا واقعا شروع کنم و کارامو یکی یکی پیش ببرم

هرچند این روز ها حقیقتا زیاد نمیتونم به آینده خیلی دور فکر کنم ، انگار برای همین فردا را برنامه ریزی کردن هم زیادیست  ...

امشب خوابم نمیبرد و اومدم وبلاگ هارو بخونم ، اینجا جالب شده با هربار رفرش شدن وبلاگ های بروز کلی پست جدید میاد 

انگار اکثرا تو یه وضعیتیم حالا با تفکر و عقاید متفاوت ...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۰۴ ، ۰۱:۴۱
صحرا

دلم براش تنگ شده

هر لحظه بیشتر دلم تنگ میشه 

حس میکنم جدی بهش حس پیدا کردم 

و عمق فاجعه رو اونجایی متوجه شدم که چند بار از خواب که بیدار شدم اومدم صفحه گوشی رو روشن کردم دیدم عکسش رو صفحه اس ...

کاش حداقل اونم یکمی از این حس من رو درونش داشت ، کاش متقابل باشه

اون اوایل که من اصلا بهش توجه نمیکردم تا اینکه خودش ش وع کرد توجه کردن به من و زیادی حواسش بودن و همین کاراش باعث شد منم به اون توجه کنم و به مرور حس میکنم اون هیچ حسی نداره نسبت به من و این فقط منم که ...

اوج حماقت بهم دست میده وقتی با خودم میگم نکنه همش توهم دخترانه ای بیش نبوده باشه!

حالا که دانشگاه نمیرم ،نمیبینمش و دلم براش تنگ شده

خیلی زیاد ...

با خودم‌میگم یعنی ممکنه اونم دلش تنگ بشه؟ یا اصا به من فکر کرده این چند وقت؟ حالا دلتنگی پیش کش ...

من احمقانه فکر کنم دوسش دارم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۰۴ ، ۱۸:۱۲
صحرا