خاطرات پنهان یک دختر

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

خاطرات پنهان یک دختر

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

مینویسم که بماند ... از روزمره ام ... از چیزهایی که هیچ وقت کسی نیست که برایش بگویم

✰~✰~✰~✰~✰~✰~✰

هر چه فکر شما بزرگتر باشد، به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام می‌گذارید.

دلم میخواهد که کاری کنم 

ولی دلم نه میخواهد درباره اش بنویسم ، نه دلم میخواهد درباره اش فکر کنم  و هیچ و هیچ ...

اما فکر کنم هرشب دارم به او فکر میکنم منه لعنتی ، هرشب دارم عکس هایش را نگاه میکنم 

و امشب کلی از خاطراتم در سفر های مختلف با او را برای مادرم تعریف کردم ...

مادر گفت : یک دور خاطراتت را امشب دوره کردی و خلاصه  ...

یک چشمکی هم چاشنی حرفش 

انگار فهمید که دلتنگم ... متاسفانه!

دوست دارم به مادرم بگویم دعا کن فراموشش کنم ...

ولی او تا وقتی که دانشجو هستم هر روز حرفی از او هست در زندگی ام ...

حتی اگر همت کنم و نخواهم که ببینمش هم نمیشود !

اگر این یک سال هم تمام شود و تمام شود و تمام شود چه؟؟؟

اگر توهم باشد و انگار از خواب بپرم چه؟

خسته ام ... از حس و احساس سرکش که دست خودم نبود ، که او مسبب این سرکشی شد ... 

کاش کمی بیشتر میتوانستم روی خودم کنترل داشته باشم

اینکه به تازگی حتی به درس و مقاله و زبان هم بی اهمیت شدم هم باورش برایم سخت است و هم بسیار ناراحت کننده ...

حس میکنم سر کلاف زندگی ام را گم کرده ام

حس میکنم به جا و نقطه ای که الان هستم تعلق ندارم

یک جای راه را اشتباه امده و اشتباه پشت اشتباه 

دارم درد میکشم ، روحم در عذاب است !

 

به راستی که میخواستم از او ننویسم و باز نشد !

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۴۰
صحرا

همیشه وقتایی که کارام زیاد میشه ، فرار میکنم !

از کار هام و انجام دادنشون و این خیلی بده ...

این ترم ، ترم خیلی سنگینیه و قاعدتا باید خیلی درس بخونم تو فرجه ولی با اوضاعی که هست

نه تمرکز دارم و نه میتونم درس بخونم و این بده ، دوست داشتم ادمی بودم که تو هر شرایطی کارایی که باید رو انجام میدادم!

این روزا خیلی به خودم فکر کردم ، آینده ام ، شخصیت ام 

و باید رو خیلی چیزا کار کنم تا بهتر بشم ...

مثلا من کلا ادم ریلکس و کندی ام و حس میکنم این یکم زیادیه و ضعف میبینمش  ... باید یکم تند و تیز تر بشم ...

باید یکم تایمم برای مطالعه آزاد بیشتر بشه و مثل سابق حداقل هر ماه یا هر دوماه کتابی رو خونده باشم

مثلا دوست داشتم پژوهشم بیشتر پیش میرفت ولی استادم رفته خارج از کشور و هیچ پیامی رو پاسخگو نیست ! و فکر کردم که خب تو که تا حدودی میدونی باید چکار کنی پس برو درموردش بخون ... اما با وجود اوضاع اینترنت الان نمیدونم بشه یا نه !

مثلا باید اوضاع لباس های شاپ رو سروسامان بدم زودتر و عکاسی هارو شروع کنم که کلی عقب افتاده این کار !

و این روزا به یکی از چیزایی که خیلی فکر کردم و واقعا مهمه آیندمه !  و دو راهی که تو راهشم

کنکور مجدد یا ادامه همین رشته و ...

دوست دارم فردا واقعا شروع کنم و کارامو یکی یکی پیش ببرم

هرچند این روز ها حقیقتا زیاد نمیتونم به آینده خیلی دور فکر کنم ، انگار برای همین فردا را برنامه ریزی کردن هم زیادیست  ...

امشب خوابم نمیبرد و اومدم وبلاگ هارو بخونم ، اینجا جالب شده با هربار رفرش شدن وبلاگ های بروز کلی پست جدید میاد 

انگار اکثرا تو یه وضعیتیم حالا با تفکر و عقاید متفاوت ...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۰۴ ، ۰۱:۴۱
صحرا

دلم براش تنگ شده

هر لحظه بیشتر دلم تنگ میشه 

حس میکنم جدی بهش حس پیدا کردم 

و عمق فاجعه رو اونجایی متوجه شدم که چند بار از خواب که بیدار شدم اومدم صفحه گوشی رو روشن کردم دیدم عکسش رو صفحه اس ...

کاش حداقل اونم یکمی از این حس من رو درونش داشت ، کاش متقابل باشه

اون اوایل که من اصلا بهش توجه نمیکردم تا اینکه خودش ش وع کرد توجه کردن به من و زیادی حواسش بودن و همین کاراش باعث شد منم به اون توجه کنم و به مرور حس میکنم اون هیچ حسی نداره نسبت به من و این فقط منم که ...

اوج حماقت بهم دست میده وقتی با خودم میگم نکنه همش توهم دخترانه ای بیش نبوده باشه!

حالا که دانشگاه نمیرم ،نمیبینمش و دلم براش تنگ شده

خیلی زیاد ...

با خودم‌میگم یعنی ممکنه اونم دلش تنگ بشه؟ یا اصا به من فکر کرده این چند وقت؟ حالا دلتنگی پیش کش ...

من احمقانه فکر کنم دوسش دارم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۰۴ ، ۱۸:۱۲
صحرا

امروز چقدر حس بد بهم دست داد ...

کاری که  سه چهار هفته اس. کل دغدغه شبانه روزیم شده بود و کلی براش زحمت کشیده بودم

حتی یه تقدیر کوچیک هم نکردن بابتش ولی کلی بچه ها پیام دادن که تنها نقطه قوت مراسم روز دانشجو و قوی ترین کار همون بوده 

آخرش کسی که باید ازم تقدیر میکرد گفت چرا فلان نکردی ، چرا بسان نکردی

درحالی که این توقعاتش رو نگفته بود .

این به کنار

وقتی یکی از بچه های ارشد ام که کمک میکنه تو کارای درسی و آزمایشگاهی اومد و کارش رو ارائه داد ، وقتی رفتم پیش دوستای دیگه ام دیدم شروع کردن برای خودشون حرف دراوردن(اون ارشد ام پسره)

که آره اون بستیه صحراست و فلان و بسار و ...  و من با خودم فکر کردم چقدر ادمای اطراف باطنشون خلاف چیزیه که نشون میدن ...

واقعا که چی؟ اصلا چرا انقدر راحت برای ادما حاشیه میسازن! که چی اخه ...

و من کمی اون طرف تر رو که نگاه کردم دیدم بعله جناب میم اونجاست (کسی که ازش خوشم اومده بود و تو پست قبلی گفتم ) و یکی از این ادما خودش عاشق اونه و تمام تلاشش رو داره میکنه تا جناب میم رو برای خودش کنه 

و از طرفی اون یکی دوست صمیمی  دیگر دلباخته ی آقای میم هست که حاضره هرکاری کنه بخاطرش ...

و دوتایی حرفای مسخره ای رو بلند بلند میگفتن علاوه بر این (در ظاهر به شوخی) که آقای میم بشنوه و من رو پیشش آدم بده کنند 

راستش برام خنده دار و احمقانه است واقعا 

دوست داشتم بگم این این آقا با جاش برای شما،ارزونیه خودتون ...

و من به این فکر میکردم که چقدر آقای میم دیگه نسبت به قبل اون جایگاهی که برام داشت رو نداره ...

اینم به کنار

اومدیم با بچه ها بیرون ، یهو یکی گفت من با مری چهارشنبه میخوایم بریم بیرون و ...

مری دوست به ظاهر صمیمی من. هست و منه احمق هیچ چیز پنهونی ازش ندارم و هرکاری بوده ک نفعی بوده اول به اون اطلاع دادم و همیشه حواسم بهش بوده ...

دوست صممی اون یکی گفت چرا من خبر ندارم؟ گفت بهت گفتم یادت نیست و زدیم ب در مسخره بازی ک چرا ب ما نگفتید ، مری خیلی راحت تو چشام نگاه کرد و پون بهونه ای نبود گفت تو که برنامه های خودت رو داری ...

و من یاد چند روز پیش افتادم که دانشگاه اردو گذاشته بود و من با دیدن پست قبل اینکه ثبت نام کنم برای مری فرستادم و اون راحت گفت اره من ثبت نام کردم !!!

و هزاران چیز اینطوری ...

و من بازم حس حماقت بهم دست داد

حالم بده ، خیلی بد ، حس میکنم خیلی ساده ام و تو روابط ام با آدما همیشه دارم گول میخورم ، حس بد دارم و اینکه دیگه واقعا نمیشه به هیچ کسی اعتماد کرد ، انگار دیگه نمیشه رو کسی حساب باز کرد ، واقعا حس بدی دارم ، خیلی بد ...

این روزا انقدر این چیزا برام ملموس شده که واقعا دارم اذیت میشم ... 

خیلی حس و حالم بده ...

دلم میخواد برم و دور بشم ، از همشون فرار کنم ... 

دیگه دوست ندارم با ادما روابط نزدیک برقرار کنم 

در حالی که من ادمی ام که دوست دارم چند نفر ادم نزدیک کنارم داشته باشم ولی همیشه از ادما زخم خوردم و هیچوقت باطنشون و ظاهرشون یکی نبوده و یا اینکه رو راست نبودن ...

دلم میخواد رو به خدا کنم و بگم بسه ، منو بغل کن بریم ، من دیگه نمیتونم ادامه بدم ، خیلی یهویی احساس میکنم تو همه کارام موندم و همه چیزم توقف خورده و نمیتونم کارامو انجام بدم و هیچ چیزم پیش نمیره 

هیچ کاری نمیتونم بکنم 

و علاقم به همه چیز رو از دست دادم ...

خستم ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۰۴ ، ۱۷:۱۷
صحرا

باید برگردم خوابگاه ولی دلم نمیخواد ...

من هنوز دلتنگی ام رفع نشده ، حتی ذره ای!

باید برگردم ولی حتی دلم نمیخواد به راننده پیام بدم تا صندلی برام نگه داره .

باید برم ولی من حتی درست و حسابی مامانمو بغل نکردم

دلم میخواد با صدای بلند گریه کنم 

اگر مراسما و مسئولیت ها به گردنم نبود یک هفته قید همه چیز رو میزدم و غیبت میکردم و میموندم پیش خانوادم ...

من واقعا از تهِ تهِ تهِ دلم غمگینم  و دلم نمیخواد برم

دوست دارم بیشتر بمونم

مهتاب قشنگیه تو آسمون ... اما دلم من تاریکه و غمگین 

دلم میخواد مامانم نخوابه و تا صبح باهاش حرف بزنم و بغلش کنم 

من حتی وقت نکردم براش درست و حسابی حرف بزنم ...

کاش بشه مثل بچه ها پامو بکوبم زمین و زار زار گریه کنم و بگم من نمیرممم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۰۴ ، ۰۳:۰۶
صحرا