امروز چقدر حس بد بهم دست داد ...
کاری که سه چهار هفته اس. کل دغدغه شبانه روزیم شده بود و کلی براش زحمت کشیده بودم
حتی یه تقدیر کوچیک هم نکردن بابتش ولی کلی بچه ها پیام دادن که تنها نقطه قوت مراسم روز دانشجو و قوی ترین کار همون بوده
آخرش کسی که باید ازم تقدیر میکرد گفت چرا فلان نکردی ، چرا بسان نکردی
درحالی که این توقعاتش رو نگفته بود .
این به کنار
وقتی یکی از بچه های ارشد ام که کمک میکنه تو کارای درسی و آزمایشگاهی اومد و کارش رو ارائه داد ، وقتی رفتم پیش دوستای دیگه ام دیدم شروع کردن برای خودشون حرف دراوردن(اون ارشد ام پسره)
که آره اون بستیه صحراست و فلان و بسار و ... و من با خودم فکر کردم چقدر ادمای اطراف باطنشون خلاف چیزیه که نشون میدن ...
واقعا که چی؟ اصلا چرا انقدر راحت برای ادما حاشیه میسازن! که چی اخه ...
و من کمی اون طرف تر رو که نگاه کردم دیدم بعله جناب میم اونجاست (کسی که ازش خوشم اومده بود و تو پست قبلی گفتم ) و یکی از این ادما خودش عاشق اونه و تمام تلاشش رو داره میکنه تا جناب میم رو برای خودش کنه
و از طرفی اون یکی دوست صمیمی دیگر دلباخته ی آقای میم هست که حاضره هرکاری کنه بخاطرش ...
و دوتایی حرفای مسخره ای رو بلند بلند میگفتن علاوه بر این (در ظاهر به شوخی) که آقای میم بشنوه و من رو پیشش آدم بده کنند
راستش برام خنده دار و احمقانه است واقعا
دوست داشتم بگم این این آقا با جاش برای شما،ارزونیه خودتون ...
و من به این فکر میکردم که چقدر آقای میم دیگه نسبت به قبل اون جایگاهی که برام داشت رو نداره ...
اینم به کنار
اومدیم با بچه ها بیرون ، یهو یکی گفت من با مری چهارشنبه میخوایم بریم بیرون و ...
مری دوست به ظاهر صمیمی من. هست و منه احمق هیچ چیز پنهونی ازش ندارم و هرکاری بوده ک نفعی بوده اول به اون اطلاع دادم و همیشه حواسم بهش بوده ...
دوست صممی اون یکی گفت چرا من خبر ندارم؟ گفت بهت گفتم یادت نیست و زدیم ب در مسخره بازی ک چرا ب ما نگفتید ، مری خیلی راحت تو چشام نگاه کرد و پون بهونه ای نبود گفت تو که برنامه های خودت رو داری ...
و من یاد چند روز پیش افتادم که دانشگاه اردو گذاشته بود و من با دیدن پست قبل اینکه ثبت نام کنم برای مری فرستادم و اون راحت گفت اره من ثبت نام کردم !!!
و هزاران چیز اینطوری ...
و من بازم حس حماقت بهم دست داد
حالم بده ، خیلی بد ، حس میکنم خیلی ساده ام و تو روابط ام با آدما همیشه دارم گول میخورم ، حس بد دارم و اینکه دیگه واقعا نمیشه به هیچ کسی اعتماد کرد ، انگار دیگه نمیشه رو کسی حساب باز کرد ، واقعا حس بدی دارم ، خیلی بد ...
این روزا انقدر این چیزا برام ملموس شده که واقعا دارم اذیت میشم ...
خیلی حس و حالم بده ...
دلم میخواد برم و دور بشم ، از همشون فرار کنم ...
دیگه دوست ندارم با ادما روابط نزدیک برقرار کنم
در حالی که من ادمی ام که دوست دارم چند نفر ادم نزدیک کنارم داشته باشم ولی همیشه از ادما زخم خوردم و هیچوقت باطنشون و ظاهرشون یکی نبوده و یا اینکه رو راست نبودن ...
دلم میخواد رو به خدا کنم و بگم بسه ، منو بغل کن بریم ، من دیگه نمیتونم ادامه بدم ، خیلی یهویی احساس میکنم تو همه کارام موندم و همه چیزم توقف خورده و نمیتونم کارامو انجام بدم و هیچ چیزم پیش نمیره
هیچ کاری نمیتونم بکنم
و علاقم به همه چیز رو از دست دادم ...
خستم ...